قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
572
تاريخ الفي ( فارسى )
مدينه كرده بود مثل آن ، بلكه درشتتر از آن به اهل مكّه پيش آورد . تا آنكه گفت : اگر آنكه يك كلمه كه امير المؤمنين معاويه مرا گفته و بدان وصيّت كرده مانع من نيامدى ، هيچكس از شما را زنده نمىگذاشتم . اشراف مكّه چون اين سخن شنيدند به يك بار آواز برآوردند و گفتند : اى امير ! ما از تو چشم آن داريم كه در مطلع سخن در حقّ ما كه اقارب و عشاير توايم اين نوع تهديد و وعيد نفرمايى و سرزنش و نكوهش از حدّ نگذرانى و حرمت حرم خداى جلّ جلاله را نگاهدارى و از خداى سبحانه و تعالى بترسى كه بهواسطهء تو خللى در احترام مكّهء معظّمه و قبيلهء مكرمه راه نيابد . بسر چون سخن اكابر و معارف مكّه بشنيد زبان از سرزنش و دشنام ايشان بازداشت و بعد شيبة بن عثمان العبدى را در مكّه نايب خود گردانيده به سوى يمن رهسپار شد . چون به چاه ميمون « 1 » رسيد ديد كه مردمان از او مىگريزند و پنهان مىشوند . در اين اثنا ديد كه دو كودك خوشصورت با خلعتهاى فاخر مىگريزند و در گريختن بسيار مضطرب هستند . بسر گفت : اين دو كودك را بگيريد . چون ايشان را پيش بسر آوردند پرسيد : شما كيانيد ؟ يكى از ايشان گفت : من قثم و اين ديگر برادر من است عبد الرحمن « 2 » ، و ما پسران عبيد اللّه بن عباس عبد المطلّبيم . بسر گفت : اللّه اكبر ! مقصود خود يافتم . اين دو كودك از آن جملهاند كه به ريختن خون ايشان به حضرت بارى سبحانه و تعالى تقرّب مىجويم . پس بفرمود تا ايشان را بكشند ، نعمّا امير . « 3 » و مادر ايشان در مكّه بود . چون اين خبر به آن ضعيفه رسيد چندان نوحه و زارى نمود كه معلوم نيست كه از ابتداء عالم تا انقراض آن كس تواند نمود . « 4 » . القصّه ؛ بسر متوجّه طائف شد . چون به شهر طائف رسيد مغيرة بن شعبه به استقبال او بيرون آمد و از جهت قوم خود عذرخواهى و شفاعتى بسيار كرد و گفت : اى امير ! تا تو از شام بيرون آمدهاى از احوال تو تفحّص مىكردم . چون شنيدم كه طلب خون امير المؤمنين عثمان مىكنى بسيار خوشحال شدم و دعا كردم و ثناها گفتم ؛ چه ، هروقت كه دوست و دشمن پيش تو يكسان باشد خللها راه يابد ، چه دشمن در لباس دوستى مقصود خود حاصل كند و دوست را به لباس
--> ( 1 ) . مراد چاهى است كه ميمون بن حضرمى ، برادر علاء حضرمى ، آن را حفر كرده است . ( 2 ) . نام اين دو كودك سليمان و داود نيز ذكر شده است ؛ - شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 188 . ( 3 ) . يعنى : چه نيكو اميرى ! - و . ( 4 ) . وى جويرية دختر خالد بن قرظ كنانى ، و كنيهاش امّ حكيم بود . وى اين مرثيه را در سوگ دو فرزندش سرود : « آى ! چه كسى از دو پسر من كه همچو دو مرواريد از صدف جدا ماندهاند خبر دارد ؟ آى ! چه كسى از دو پسر من كه دل و گوش من بودند خبر دارد و دل من از دست شده است . . . » - پيشين ؛ نهاية الأرب ، ج 7 ، ص 42 . متن عربى اشعار در الكامل ( ج 4 ، ص 211 ) آمده است .